تبليغاتX
نوشته های عارف صبور
نوشته هاو شعرگونه ها و خاطرات

    پیش از او خاک بوی خون می داد. پیش از او باورها  به چشم ها بستگی داشت. پیش از او برده در خدمت برده بود. پیش از او جهان بوی جهل می داد. پیش از او انسان به فروش می رسید و چیزی بنام ارزش وجود نداشت. پیش از او به هر فرسنگی گروهی جاه طلب و جهان خوار حاکم بود. پیش از او غالب بر مغلوب غلبه داشت. پیش از او زن به بلوغی نمی رسید. پیش از او عزت و شرافت و فرهنگ در معرض فتح و غارتگری قرار می گرفت. انسان خود را وابسته می دید و به هر چیزی که آرامشی ناچیز نصیبش می شد روی می آورد. پیش از هر امری جنازه فتح شدن و غارت شدن و کشته شدنش را امری به قوع یافته می دید. درد دلش را به سنگ ها می گفت. به آسمان، ستاره، آفتاب، مهتاب و یا کسی یا چیزی که سزاوار می دانست و یا کسی که ماورای این خشونت ها به دادش برسد. 

    آن که به هر موجودی حکم فرماست، باید هوای موجوداتش را داشته باشد. باید کاری بکند که حد اقل این موجودات بتواند از عهده خود برآید و این کار را کرد. این کارش حس اعتماد مطلق را در وجود آفریده هایش افزود. معجزه نشد. آفتاب بر زمین فرود نیامد. کسی از آسمان نیامد. فرشته ای نفرستاد. این کار را به عهده خود ما گذاشت. ما به این سیاره زندگی می کنیم. مسئولیت تأمین صلح و آرامش را به دوش خود ما گذاشت. این گونه به ما ارج قایل شد. ما را شایسته آنچه که ورای تصور ماست دانست. این حس را در دل یکی از ما بیدار کرد. کسی که از جنس خود ماست. هم نوع ماست. ورای قومیت، ورای نژاد، ورای زبان و جغرافیا. بالاخره صدایی از بی صدایی به گوش رسید. پاکمرد عرب، کسی که احساس مسئولیت کرد. کسی که زندگی اش را قربانی انسان ها کرد. قربانی باهمی، برابری و برادری. می توانست مثل عرب های دور و برش قبیله ای درست کند و به غارتگری قبایل دیگر بپردازد، این کار را نکرد. بلکه چاره سنج اختلافات شد. احساس مسئولیت کرد. دریافت که دلیل پراکنده شدن و متفرق شدن انسان ها تشکیل قبایل و تدوین روش های خودسرانه و رویایی است. دریافت که دلیل زبون شدن انسان مصرف کردن حس نیایش و تقدس به چیز های بی پایه و بی اساس و بی بقاست. شب و روزش به اندیشه و تفکر می گذشت. این گونه خدا قدرت اراده و پایداری او را آزمود و با او اعلان همکاری کرد. و برق هدایتش را بدست یکی از همنوع ما منور کرد.کسی که اولین بار کلمه های امانت و احترام را به زبان و اعمال انسان ها منتشر کرد. کسی که کلمه تعدد را از عقاید انسان ها حذف کرد. و واداشت که تنها راه نجات یکی شدن و ترکیب شدن است. و از بین بردن اختلاف و عشق ورزیدن به یکدیگراست.

    اگرچه در زمان او زنده نبوده ام، اما این حس انسانی او در وجود همه انسان های جهان نفس می کشد. این اندیشه عشق ورزیدن به خود و همنوع خود سرچشمه تنویر آن پاکمرد است. ما وارث وحدت و عشق ورزیدن او هستیم.

    اما دوباره آن زمان های پیش از او آمده است. پیروان و نزدیکان او به سیاهچال فرورفته اند. دوباره غارتگری و زبونی ریشه دوانده است. دوباره انسان ها به فروش می رسند. از زن موجودی برای شهوت رانی و چیزی مورد استفاده هنگام نیاز ساخته اند. از خود موجودی جاه طلب و جهانخوار ساخته اند. آن پاکمرد عرب را وابسته به نژادی دانستند. امروز مسلمان عراقی و بحرینی باهم فرق دارند. و همین طور مسلمان هندی، عربی و یمنی باهم فرق دارند و بیگانه اند. آن عهدی که با پاکمرد عرب بسته بودند را فراموش کرده اند. به خود بالیده اند. به چیز هایی ارزش قایل شده اند که سزاوار ارزش نیست. به خواندن متن قرآن و پوشاکی مخصوص و پیرو بودن به آیین آن پاکمرد عرب بسنده کرده اند. گنبد پرستی و مرده پرستی اختیار کرده اند. هر اندیشه پاک انسانی که بنظرشان مغایرت با متون قرآن مقدس دارد را کفر شمردند و متفکر آن را تکفیر کردند و به دارش آویخته اند. به داشتن ده تا قرآن در خانه به خود می بالند و نماز های بی ذوق و شوق و مکرر و خشک می خوانند و احادیث می چرخانند و سبحه می شمارند. و آیین آن پاکمرد را منحصر به متون قرآن و قومیت و زبان می دانند. عرب زهر عرب بودن محمد و عربی بودن قرآن را می پاشد و عجم و غیر عرب به زهر طاقت نمی آورد و قرآن به آتش می کشد و زهر سخره و اختلاف می پاشد. آن روز که گروه گروه با محمد همگام می شدند، امروز گروه گروه جدا شدن خود را اعلام میکنند. آیینی که عشق ورزیدن را به انسان ها می آموخت امروز به آیینی انسان کش، آیینی خونی و به آیینی نفرت زا مبدل شده است.

    اما همه چیز سرجایش است. خدا، محمد،اسلام، قرآن، زندگی، انسانیت و... فقط از آن روگردانده اند. آنانی که خود را مسلمان نمی دانند از همه آموزه های محمدی و قرآنی استفاده کرده اند و مسلمان تر از مااند. و ما به گودال آیه فشانی و الله اکبر فشانی و نفرت فشانی و کفرفشانی و خون فشانی گیر افتاده ایم. امروز جوانی که مسلمان است با تعدد مذاهب رو بروست. با تعدد تاریخ های خودساخته و مذحرف و تحریف شده رو بروست. امروز جوان مسلمان چیزی جز بغض و عقده در گلو ندارد. اسلام را چنان آلوده کرده اند که به سختی میشود آن را از میان هیاهوی مذاهب و فرقه های مضاف الیه جدا کرد. من آلودگی اسلام را از پیروان آن می دانم. هرکسی زمام امور را بدست گرفته و مذهبی یا گروهکی متمایز از مسلمانان دیگر وضع کرده است. گویا اسلام محمدی کفاف شان را نمی داده است! چرا امروز هر صاحب خرقه ای، ملایی یا فقیهی کتاب فقه منحصر به خودش را دارد و هر گروهی تاریخی و هر آخوندی توضیح المسائلی؟ غیر مسلمانی که بخواهد مسلمان شود، شیعه آنسویش میکشد و سنی سوی دیگر، اسماعیلی سوی دیگر، وهابی سوی دیگر! بیچاره از ترس و وحشت به دین خودش بر میگردد یا اعلان بی خدایی (اته ییزم)میکند. بنظر من دلیل تکثر ادیان و مکاتب فلسفی هم همین کشمکش هاست. جوان مسلمانی که تازه به سن بلوغ رسیده است و با باور های تحریف شده خانواده و یا محیط مضر رشد اندیشه نموده است. امروز در برابر افکار تازه و متنوع راکد و جامد است. یا با این افکار مخالفت میکنند و یا مسخره میشوند. عقده از این جا ناشی میشود. کینه دینی از این جا ناشی میشود. اگرچه این افکار تازه نیستند. افکار وابسته به زمان است. قرآن نیز سازگاری با زمان دارد و با روش ها و اندیشه های انسان امروزی مغایرت ندارد. مشکل ما مسلمانان این است که به روش های مکرر و مشتی احادیث و آیه های کلیدی و محرک ذهن خود را قانع و مانع کرده ایم و با هرگونه اندیشه شخصی اگرکه خوب و مثمر هم باشد پس زده ایم و خود را به اندیشیدن اختیاری سرزنش کرده ایم در حالی که قرآن تأکید مکرری درباره اندیشیدن دارد.و همواره ما را به تفکر و تعمق و تأمل وا میدارد. پس اگر ما را به اندیشه وا میدارد شاید بهتر از روش های مکرر گذشته فکر کنیم. پس این فکر ما بیرون از قرآن نیست بل متأثر از قرآن است.در اکثر آیات قرآن با این جملات بر می خوریم (این ها آیاتی است برای آنانی که می اندیشند) پس، پیشرفت و تجلی اسلام را خدا به دست ما گذاشته است با تخلیق اندیشه های ناب و مطابق گذر زمان. من وقتی آیه ای از قرآن را می خوانم و یا مصرعی از مثنوی مولوی را می خوانم یا گفته ای یکی از بزرگان را، در حالیکه در آن آیه یا مصرع و یا گفتار یک اندیشه نهفته است، اما ممکن است صد ها اندیشه مثمر دیگری متأثر از آن در من پدیدار گردد. این گونه جمله ای به صد ها کتابی تکثیر می یابد و اندیشه ای به اندیشمندی مبدل می گردد.اینجاست که مولانا انسان را به اندیشه خلاصه می کند:

 

ای برادر تو همان اندیشه ای        

مابقی تو استخوان و ریشه ای

مولانای بلخی

    آیه های قرآن کلید های محکمی برای گشودن افکار بهتر حتی شاید بهتر از گفته های پیامبران و اندیشمندان باشد. نباید این را جسارت و خودسرانه بودن شمرد چون آنان هم همنوع ما بودند و در زمان خودشان افکار بهترشان را ابراز داشته اند. حالا افکار آنها کلیدی برای بهتر اندیشیدن برای ما امروزی هاست. قرآن ما را (خلیفه زمین) خطاب کرده است. فرقی با پیامبران نداریم. تنها فرقی که وجود دارد، ایمان و اراده و تصمیم خود را بیدار نکرده ایم و صیقل نزده ایم. به چیزی مصروفیم و اهمیت قایل می شویم که خود ما هم خواهان آن نیستیم. این گونه زیربار کوه هایی رفته ایم که در رفتن از زیر این کوه ها قدرت اراده و ایمانی راسخ میخواهد. نه چیز دیگر. این چندان ربطی به داشتن سواد و دانایی ندارد. فقط ربط به اندیشیدن و تعمق دارد. پیامبر ما بدون نیاز به داشتن سواد و خواندن به چنین مقامی نایل آمد. اقبال لاهوری ما را (حضرت انسان) خطاب میکند. بودا ارزشی بهتری برای انسان قایل است و هماره ما را به اندیشیدن و پرداختن به درون خود تأکید میکند و انسان را معیار شناخت جهان و ماروای آن می داند. هندو ها کریشنا را بخاطر شایستگی اش مورد احترام قرار می دهند نه این که او را پرستش کنند. همچنین مولانا و بزرگان دیگر. اینان به سبب بیداری اراده و ایمانی راسخ و صیقل زدن و زیربار نرفتن و مبارزه نسبت به ما فرق دارند. نه از لحاظ نوع و یا خداداد!

    حرفی، اندیشه ای، عمل خوبی که از انسان سر میزند، در واقع پیامی مقدس از روح مقدس انسانی است. و این پیام ها برای رشد روحی و جسمی انسان های دیگر کمک می کند. پس انسان ها پیامبر و پیام رسان یکدیگرند. خود انسان رازی است که فقط با اندیشه و تعمق به عجایبات آن پی می بریم. ضعف ما انسان ها به سخره گرفتن عقاید و افکار دیگران است. هرچند فکری بیهوده باشد. باید به عقاید احترام گذاشت و کنجکاو بود و نظر خود را ابراز کرد. این گونه ذهن ما رخنه ای برای انتقال پیام های خدا به جهان می گردد.

چنانچه قرآن با محمد به جهان انتقال یافت بی محمد قرآنی وجود نداشت.

    همه چیز روشن، واضح و گویاست. فقط کافی است لختی بیندیشیم. و گرد وخاکی که روی قرآن و قرآن دل و مغز ما نشسته است را پاک کنیم. و تنها متن آن را نخوانیم. بجای اینکه روزی یک سوره بخوانیم. یک جمله از آن بخوانیم و روز ها وهفته ها درباره اش فکر کنیم. آنانی که فقط مسلمان نیستند اما این کا را زود تر از ما کرده اند. تک تک حروف آن را کاویده اند. و از آن استفاده کرده اند. با این حال آزادی ابراز اندیشه را دارند، آزادی فردی را دارند. به ایمنی فردی دست یافته اند و حتی چیز هایی دور از تصور به جهان امروزی تقدیم نموده اند، به ماه رفتند، به مریخ رفتند، به اعماق زمین رفتند. این رفتن ها آزادی فردی و اندیشه می خواهد. نه منحصر بودن، مقنع بودن، بسنده کردن و مفت خوار بودن و الله اکبر و سبحان الله گفتن و دست به الاشه نشستن و همه چیز را بر وفق مراد خدا دانستن و سپردن عزم و ارداة فردی به دست قضا و تقدیر!

زندگی در صدف خویش گهر ساختن است

در دل شعله فرو رفتن و نگداختن است

مذهب زنده دلان خواب و پریشانی نیست

از همین خاک جهان دگری ساختن است

اقبال

تهران

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 10:10 AM  توسط عارف صبور | 

غافلم از این که خونی در من است

یا جهان اندرونی  در من است

این به خود رفتن چه معنی می دهد

زیر و رو گشتن چه معنی می دهد                                          

سینه گاهی شعله گردد گه تگرگ

گه فتادن از درختی مثل برگ

یا که او پیوسته رنجم می دهد

یا غم دیگر به من غم می دهد

خوبی مطلق نمی خواهم شدن

یا حروفی بر لب مردم شدن

بلکه میخواهم بدانم کیستم

آتشم یا هیزمم من، چیستم

موج ها از کلک من آید پدید

یا شوم من از نگاهی ناپدید!

بازی مرموز میچرخد مرا

خنده معنی به لب افتد مرا

اینکه گویندم: معمایی و بس

صبح بنوازد حقیقت را جرس

پس چرا این مرغ دل بالک زند؟

یا صدایی ریشه ام از بن کند؟

گرمعمایم چرا هستم هنوز؟

برنگاری دل چرا بستم هنوز؟

پس چرا دل پای لوچ از جستجوست؟

زهر خاران می چشد از بهر دوست؟

گر وجود من معما بوده است

پس چرا مادر مرا زاییده است؟

اینکه باید زهر مرموزی چشم؟

درد هیچی درد خودسوزی کشم

گر چنینم، خلقتم بیهوده است

این تلاش و زحمتم بیهوده است

پس چرا بر من چنین گوید خدا

لَیْسَ لِلْاِنْسَانَ اِلّا مَاسَعَا

این نفس ها پوچ می چرخد به من؟

گردش خون است و دم وزرد به من

...

صوت ها از بس که پر زیر و بم اند

آنکه جانی بردمد ما را کم اند

گر طلسم این معما بشکنیم

پرتوی بر این معما افگنیم

تاکنون جاری بُدن خود معنی است

بر رهی راهی شدن خود معنی است

فرصت پرواز باید فکر را

چون طلسم فکر باشد رهگشا
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 2:47 PM  توسط عارف صبور | 

نعره زد خر که ز در ماچه خری پیدا شد

در دل خر فورانی دگری پیدا شد

قامت آراست خر ما که رود سوی نگار

ماچه خر را دل آرامتری پیدا شد

ماچه خر عشوه نمود و خر ما نعره زنان

در دل هردویشان شوق خری پیدا شد

هردو رفتند و بسازند شبی را سحری

تا زمیلاد مُلایی خبری پیدا شد!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 2:46 PM  توسط عارف صبور | 

       مراد پسر بیست وسه ساله است. از برادر های ترکمن میمنه نشین افغانستان.  نزدیک ده سال است به ایران به گونه قاچاق و غیر قانونی آمده است تا کار کند و خرج و خوراک فامیل و آینده خودش را در بیاورد.در افغانستان هم تا عنفوان نوجوانی اجبارً به امر پدر گوسفند می چرانده است. دو سال پیش از پشت تیلفون پدرش در مورد نامزادی وی حرف زده بود. و با دختری به قیمت چهارده هزار دالر او را نامزد کرده بود. تاکنون به قول خودش هزار دالر آن را داده است. مراد تاکنون دختر را ندیده است. میگوید دوازده سال از من بزرگ تر است. با او تقریباً چهارماه است که یکجا کار میکنیم. طرف دخترخیل هایش هر روز زنگ میزند که اگر عروسی وی طول بکشد دختر پیرخواهد شد. و باید تا یک سال دیگر همه پول ها را بفرستد و زنش را تسلیم شود.و پدرش نیز برای خرج خانه از پشت تیلفون تقاضای پول میکند. بر علاوه طبق رسوم بیست تا گوسفند و دوازده تا چپان(نوعی بالاپوش روستا ها و شهر های شمال افغانستان برنگ سبز و آبی و ماشی با خطوط افقی یا عمودی) و سیت های طلا و نقره برنج و بگومگو... را هنگام نامزادی وی شرط بسته اند.در اطاقی که در محل کارخود موقتاً ساخته ایم جای خواب و زندگی ماست. من با برادرم عالم و برادر های دیگر. چند روز پیش یکی از دوستانش از بالای یک ساختمان هفت طبقه ای هنگام کشیدن تیرچه برای سقف زنی افتاد اما زندگی، او را نجات داد. اما نمی تواند حرف بزند و کسی را بشناسد. مراد نیز مبلغ دومیلیون تومان( مبلغ هفتاد هزار افغانی) به او جهت معالجه اش کمک کرده است. اما با وجود پرداخت چهارده میلیون تومان به کمک برادر های دلسوز افغانی از گوشه و کنار امکان برگشتن به حالت اولیش نبود.

از این که دور بر ما نیمچه با سواد ها کتاب هایی پراگنده و تیت و پرک است با سی دی ها و لپ تاپک های ارزان بَی، اوهم تازه به خواندن درس آغاز کرده است. و ماهم به خواندن و مطالعه تشویق و ترغیبش میکنیم. میگوید کاش من هم سواد می داشتم و از قطار جوان های هم سن و سالم باز نمی ماندم. اما حالافهمیدم که ماهی ره هروقت از آب بیگری تازه است. پسر زحمتکش و مهربانی است. صبح ساعت 7 سرکار میرود و 7 شام برمیگردد. شب نیز بعد از صرف غذا مصروف درس و مطالعه است. اما هرگاه که از خانه اش زنگ تیلفون می آید همه چیز دلسردش میکند وآینده و زن چهارده یا پانزده هزار دالری خشمگینش میکند و تیلفونش را جواب نمیدهد. میگوید دوسه میلیون پول دیگر بدستم بیاید قاچاقی ترکیه میروم. و زن چهارده هزار دالری به درد من نمی خورد. و تا ده سال دیگر به خانه بر نمی گردم. در افغانستان که اصلاً کار نیست. دوست ندارم دوباره بروم و چشمم به چوب و گوسفند بخورد. گفتم ده سال ایران بودی، این همه پول اگر کار کردی چه شد؟ میگوید: هر سال پنجاه هزار افغانی به خانه می فرستم که فقطپول عیدانه نامزادم و خرج خانه خودم میشود. اگر حساب کنم در این مدت فقط پنچ لک کرزه یی پول کلان به گونه عیدانه و نوروزیفرستادم که صرف جنجال عیدانه و وسایل آرایش و شیرینی نامزاد چهارده هزار دالری ام شده است. خرج اینجاهم که خیلی زیاد است. پس هرگز پول پس انداز نمی شود. تازه که ایران آمده بودم پول ایران خوب بود اما حالا کم ارزش تر از پول افغانستان شده است و به تدریج کمترخواهد شد. و باید اینجا تنها به خدمت شکم برسم. چارة دیگری ندارم!گفتم در مدت ده سال به آموزشگاه های خصوصی زبان که هر ماه سی هزار تومان بیش نمیگیرد چرا درس خواندن نرفتی در حالی که پول سگرتت در یک ماه صد هزارتومان ویا بیشتر میشود؟ میگوید فکرش را نمی کردم. می ترسیدم مأمورپولیس های ایرانی قیافه مرا بشناسند و رد مرزم کنند. در آن صورت پول دوباره آمدن قاچاقی را هم نخواهم داشت!گفتم: چرا با پدرت و پدر دختر حرف نمی زنی که این کار کار مسلمانی نیست بجز بدبخت کردن بچه مردم؟ هزار بار گفتم، اما به حرفم گوش ندادند و گفتند هر که چهارده هزار دالر قلینش(مهریه) را نتواند بدهد دخترم باید در خانه بدون شوهر پیرشود. راستی دیروز دختر خیل ها زنگ زده بودند که قضیه پول دادنم چه شد و دور بر شان عروسی های پانزده هزار دالری صورت میگیرد.و به خانواده ام بابت پول طعنه میدهند. و نامزادم را نیز طعنه میدهند که اگر او را به پسرخاله اش میدادند حاضر بود بیست هزار دالر با شرایط آن بپردازد. اگر هر سال هزار دالر به قیمت دختر ها اضافه شود من هرگز نمی توانم زن بگیریم.

این گفت و خودش را دراز کشید و از نا امیدی خوابش برد. غمگینی او مرا نیز متأثرکرد. دلم میخواست بگریم اما نمی شد و آرام و ساکت برخاستم و به یکی از اطاق های خالی ساختمان آرام آرام به تمرینات مقدماتی ویلنم ادامه دادم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 5:32 PM  توسط عارف صبور | 

دختری می رفت با شوق دلش                      بوجی نیلی نبود اندر برش

از پی او دو پسر می رفت راه                         اولی گفتش................


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 5:28 PM  توسط عارف صبور | 

         «دیشب اقبال را به خواب دیدم. باهم پرواز می کردیم. دست مرا گرفته بود و از کوه ها و جنگل ها عبور می کردیم. رسیدیم به لجن زاری که با گِل سبز بوی تعفنش به مشام می رسید. پاهای ما برهنه بود. اما دست مرا گرفت و به سختی از آن رد شدیم. رسیدیم به جاده های شهر. ما از بالا همه را نظاره می کردیم. کسی درحال نزاع بود. کسی داد می زد. جمعی تبلیغ دینی میکردند. و خیلی از تصاویری که دیدم یادم نیست. اما اقبال پیوسته در حال گریه بود. و بر مصروفیت های واهی انسان ها اشک می ریخت. و بعضی از شعر هایش را با گریه برایم میخواند. فقط این قسمت هایش بعد از بیدار شدن یادم مانده است چون قبلاً آنها را خوانده بودم:

شرق در حق تپید از عالم رمید

غرب در عالم خزید از حق رمید

و برای مسلمانانی که به بیراهه و ترکستان رفته اند و اسلام را به شاخه های : اسلام ایرانی، اسلام عربی، اسلام افغانستانی، اسلام آمریکایی و... تقسیم کرده اند این شعرش را می با گریه می خواند:

آه احسان عرب نشناختند

زآتش افرنگیان بگداختند.»

 (کلیات اقبال/ جاوید نامه)

 

اشتهای گریه دارم. دلم می خواهد سرم را به شانه کسی بگذارم و آنقدر بگریم تا دلم خالی شود. و عقده ها چنان بجوشند که دیگر نمی از بخارآن هم در گلویم باقی نماند. گاهی حس فرار برایم دست میدهد. اما فرار هم اصولی شده است!

فرار اصولی! عجب حرفی!

اگر داد بزنم، مردم از آلودگی صوتی رنج می برند! و صدای من هم به آلودگی صوتی می افزاید و شاید منفور خلوت نشین ها شوم!

چنان آدم محصور است که جایی برای گریه هم یافت نمی شود. چه رسد به فرار! و شاید گریه را مضحکانه ترین عمل بپندارید! مثل آنست که کسی را با صد ها ریسمانی پر از مسئولیت بسته باشند و هرچه فرار کنیم دوباره دست نا مرئیی ما را می کشد! مخصوصاً دست، پا، کمر، شانه ها و... در برابر این همه...

گاهی هم خنده برایم دست میدهد! انگار دروغ زیبایی را به خود توجیه میکنم! همه اعضای بدنم برای گریه رأی داده اند! اما تبسمینافذ و مضحکی از لبم می تراود! تبسمی شاید هواخواه. برای زدودن .......ها!

و اشتهای گریه پیوسته تحریکم میکند:

-         بریز...

-         بکش بیرون... هرچه درد در سینه داری و هرچه اشک در دیده.

اما، برای که بگریم؟

برای خودم؟یا برای کسانی که دچار تعصب و افراط و خودخواهی اند؟ یا برای جهانخوارانی که انسانیت کُش اند؟و یابرای آنانی که بلایی بزرگی بر سر انسان های معصوم و ساده می آروند؟ یا برای آنانی که عاطفه های شان سوخته است؟ برای آنانی که پدر، مادر، برادر، خواهر، عفت، شرافت، انسانیت، دین و... همه چیز شان تبدیل به کاغذ مذخرفی بنام پول شده است؟ برای آن پدران مذخرف و فقدان عقل  و متعصب و متقاعد، که فقط بلدند دختر بفروشند، و باید مثل گاو بچرند و فرزند های بیچاره فقط برای چرخاندن روزگار و زندگی مثل خر کار کنند و به کشور های دیگر نظیر ایران، پاکستان و... به هر نحوی آواره و بدبخت شوند، و حتی با مرگ مواجه شوند و شدن های سرنوشت خودشان تبدیل به رویا باشند؟ برای آن مردانی که با کتاب های مذخرف فقی تحریفی و خود ساخته و مضحک متدینین و متشرعین جلوه فروش جلو زن و دخترشان می ایستند و آن ها را برای ( زن برده ی شوهر بودن) قانع میکنند، و اینکه زن باید کاسه آن ها را مثل سگ بلیسد؟ برای آن خواهران روستایی افغانم، که گرفتن قلم و رفتن به مکتب برای شان خوابی بیش نیست؟ و برای آن خواهرانی که تازه به سن چهارده یا پانزده رسیده اند، باید خودشان را برای فروش و خریداری تاجران انسان و شهوت رانان آماده میکنند و از آبرو و شخصیت پدر محترم و مفتخر و تاجر شان با سوزاندن و فروختن روح و جسم شان حفاظت میکنند؟ و برای آن جوان های وطنم که فوتوکاپی پدران مذخرف شان هستند، و خواهران افغانی که به مکتب می روند را فاحشه، شلیطه... و ده ها کلمه هایی که بنظر شان سزوار می نمایند خطاب کنند؟

و برای این نسل جوان که خود را برای از بین بردن خرافات و ساختن آینده زیردستان شان قربانی می کنند؟ و برای آن جوانانی که خود برای خودشان پدری میکنند و دوباره خود را پرورش و تربیت سالم میدهند و سالها عمر پر بهای شان را صرف تعمیر خودشان میکنند؟

 

برای که بگریم!

آه...!

گزینش این که برای چه و که بگریم خیلی سخت است و غیر عادلانه!

واقعا حق با تبسم است! باید این تبسم را محترم شمرد! وگرنه تا دم مرگ باید بگرییم!

باید بایستم جلو خرافات. بگذار آیه بارانم کنند و احادیثم بفشانند و ناخلفم بخوانند و آقم- دعای بد پدران افغانستان برای نا خلف بودن پسر- کنند و لگد مالم کنند!

باز هم می ایستم. می ایستم و می ایستم تا بر آمدن نفس. تا این که آدم شوند!

و برای خواهران و برادرانم مبارزه می کنم. خواهران و برادرانی که روزی پدر و یا مادر شوند، مثل پدر و مادر کنونی شان مذخرف و بی عقل و دختر فروش نباشند. و برای خواهرانی که برای تربیت فرزند فردای شان بجای کینه و پرخاشگری و عقده محبت و عشق را بیاموزانند. و برای جوانانی که اندکی بیدار شده اند زیر بار سیاست و پاپسه ها و آق کردن های پدران  فرتوت المغزشان نروند و مبارزه کنند.

و من با تماشای لبان پر تبسم برادران و خواهران جوان وطنم به ادای یکی از مسئولیت هایم افتخارکنم!

و هم از نعمت خنده و تبسم حقیقتاً بهره مندشوم.

یا اینجا و یا آنجا!

به امید موفقیت های جوانان هوشمند افغانستان

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 11:30 AM  توسط عارف صبور | 

 

      هوا تشنه نَفَسِ گرم تو است. هر از ثانیه ای در تو فرو میرود و درجهان تو ناپدید میشود. و هر از گاهی که نفس گرمت خارج میشود، اشتیاق فرو رفتنش فزونی میگیرد. گویی که از طوفان خشمگین باد به جهان گرم تو پناه میبرد.

نمی دانم چه چیز هایی با هوا در تو حل میشود و میجوشد و از لطافت سینه ات و از گرمی نفس هایت لذت میبرد!

شاید بهم وابسته اید! و یا این موهبت ها برای تو است.

شب نیز، تشنه دیدن روی تو است. هنگامیکه خواب اندک اندک به پلک هایت دست می یابد و سنگینی اش را می اندازد، شب و شب زییندگان از سکوت چهره ات و از پلک های بسته ات لذت میبرد. چه کسانی و چه موجوداتی ترا می بوسند و تقدیست میکنند،‌نمی بینی. زیرا پلک هایت بسته است. و خواب نیز برای تو موهبتی است. زیرا با آن به بیکرانگی روحت پی می بری.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 11:14 AM  توسط عارف صبور | 

     ساعت پنج بعد از ظهر است. عالم خسته از کار برمی گردد. هفته یک بار صنف بازیگری دارد. بقیه روزها باید از ساعت هشت صبح تا ساعت پنج عصر کار کند. فردا آموزشگاه هم میرود. هنوز تمریناتش را انجام نداده است. استاد آموزشگاه نمای نزدیک علی بوریان، حرکات پانتومیم، تقویت حواس و ژست ها را آموزش داده بود. خسته است. بدون تبدیل لباس کار و گرفتن حمام خوابش برد. خواستم بیدارش کنم، اما دلم نخواست. در چهره معصومش بارقه مهر و فردا های درخشان را می می بینم. دلم برایش سوخت. قلب ساده و پاکش معجونی از محبت و لطافت است. نمی دانم، شاید خدا او را برای من و ضعف ها و نا امیدیهای من آفریده است. حسی مشترکانه و ناگسستنی است به زندگی و فردا های درخشان خود داریم. گاهی هم آزارش میدهم، اما ناراحت نمی شود. اما تبسم مهرزایش زندگی را برایم معنا میکند.

در محل کار خود زندگی می کنیم. اتاقی موقت تا تمام شدن کار ساختمان برای زندگی ساخته ایم. با دو تن از برادر های ترکمن از شهر زیبای میمنه. اسم یکی از آنها نیاز است. پسر زحمتکش و خیرخواهی است. تقریباً تمام کارهای ساخمانی را بلد است. کار اصلی اش کاشی کاری و سنگ کاری است. کار های سبک و ظریف اما با خرج دقت زیاد. روز های اول از اینکه زیاد گپ نمی زدیم، چنانچه عادت همیشگی و بمرگ ماست، دلش تنگ میشد. از انبوه کتاب هایی که هفته سه، چهار تا از گوشه و کنار کتاب فروشی های میدان انقلاب تهران خریده و جمع آوری کرده بودیم، حیرت زده میشد. از تیت و پراکنده بودن کتاب ها می نالید. بعضی وقت ها از قصه های تلخ زندگی گذشته اش قصه میکرد. بعد ها کم کم با ما عادت کرد. به تشویق و ترغیب ما به آموختن زبان انگلیسی و مطالعه کتاب ها پرداخت. حتی یک لپ تاپ هم خرید. با آنکه خیلی پول خرج کن هم نبود.

محل کار، چنانچه از اسمش پیداست،کمتر میشود به کار های شخصی برسیم. چنانچه عالم از نبود جای مناسب برای تمرینات سینمایی اش می نالد. برای من که تمرینات ویولن دارم خیلی سخت است. روز که باید کار کنیم. وگرنه خرج خانه و خرج های خود ما پول آموزشگاه را از کجا در بیاوریم. حتی روز های جمعه کار می کنیم. بهرحال، برای من سخت تر است. چون شب ها همه خسته از کار برمی گردند تحمل صدای تمرینات ویولن مرا ندارند. آنهم صدای پرپیچ و خم اتود هایی که استاد تمرین اجباری اش را هفته گذشته برایم تأکید کرده بود. تحمل این موانع خیلی سخت است. بخصوص به افسردگی و نا امیدی عالم می افزاید. اما، مبارز است. آرزو هایش را با من قسمت میکند. میگوید عارف جان چه کار کنم، از یک سو بازیگری و سینما فقط تمرین میخواهد. از سوی دیگر تفاوت لهجه دارم. این هم مانع درست اجرا کردن دیالوگ هایی داخل صنف میشود. استاد و همصنفی هایم نیز برای اجرای درست لهجه ایرانی! تأکید میکنند. اما حالا بیشتر به مطالعه می پردازد.

بهرحال، باهمیم، و خواهیم بود. با تلاش و پشت کار و مبارزه با موانع کشنده، انتظار داشتن آینده ای درخشان هرچه سریع را داریم. با سعی و استعانت و توکل و تکیه به استاکریم گل که شاهد معجزات و کمک های بیکرانش را در زندگی بوده ایم.

تهران  

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 11:14 AM  توسط عارف صبور | 

 مرموزم

نهایتی در من نیست

افقی که به آسمان می پیوندد

و آسمان هم انتها نمی شناسد

چیزی هست

که امید و اعتمادم را می افزاید

چیزی هست

که بدان منتهی میشوم

چیزی شبیه وابستگی

که فرایم می خواند

چیزی شبیه عشق

برای تسلی

برای انتظار رسیدن به بیکرانی ها

برای امیدوار بودن

چیزی هست

که اقیانوسی بدان نفس میکشد

وآفتاب دوباره متولد میشود

و کوه ها بدان منتظرند

این شب را فردایی هم هست

و فردا را نیز

فردایی دیگر

و مرا نیز

منی دیگر

 

تهران 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 11:13 AM  توسط عارف صبور | 

 قصه هایی با خودم دارم هنوز

اشک ها از دیده می بارم هنوز

باکه گویم حرف دل تا بشنوند

من شهید همچو سردارم هنوز

در میان شعله ام زاییده اند

چون خلیلش بین چه گلزارم هنوز

راضی ام از پروردگار مهربان

گرچه با آتش گرفتارم هنوز

نیست باکم زین خران نعره کش

چون به شوق دیدن یارم هنوز

خود نگر خوانند اگر ما را چه باک

با خودم ناگفته ها دارم هنوز

 

تهران   

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 11:12 AM  توسط عارف صبور | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
اسفند 1390
بهمن 1390
پیوندها
مثل آب مثل آتش
شهر من و شیرازه من
نوشته های نورجهان اکبر
آخرین فرشته
غزل نو - محمد شریف سعیدی
محمد کاظم کاظمی
چند حرف از یک نقطه
خانه ادبیات افغانستان
کابل ناته
انیل چولا
اردو لایبرری
الیاس علوی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM